ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

163

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

و او را از پاى درآورند . آن دو تن در برابر اين كار پاداشى از اسكندر خواستند ولى شرط نكردند كه پس از كشتن دارا جانشان در امان باشد . نبرد ميان لشكريان اسكندر و دارا يك سال به درازا كشيده بود كه ناگهان آن دو پرده‌دار در گير و دار جنگ به دارا حمله بردند و او را با نيزه كشتند . سپاهيان دارا كه پادشاه خود را كشته ديدند ، شكست خوردند و گريختند و اسكندر هنگامى به دارا رسيد كه آخرين رمق را در تن داشت و ديگر چيزى به مرگش نمانده بود . و نيز گفته‌اند : چنين نيست . بلكه دو تن از نگهبانان وى كه اهل همدان بودند او را كشتند چون مىخواستند از دست بيداد او رهائى يابند . اين دو تن نيز هنگامى به دو حمله بردند كه ديدند لشكرش او را تنها گذاشته و گريخته است . بنابر اين كشتن دارا به دستور اسكندر نبود و اسكندر ، هنگام شكست خوردن و گريختن لشكر دارا ، دستور داد تا جارچى جار بزند كه دارا را اسير كنند ولى او را نكشند . هنگامى كه خبر كشته شدن او را شنيد بر بالين او آمد و خاك از چهره‌اش زدود و سر او را در كنار خود نهاد و به دو گفت : « تو را ياران تو كشتند . اى بزرگ بزرگواران ، اى پادشاه پادشاهان و اى آزادهء آزادگان ، من به تو بيش از آن علاقمند بودم كه تو را بدين وضع در حال مرگ ببينم . اكنون هر چه مىخواهى ، وصيت كن . » دارا وصيت كرد كه دخترش ، روشنك ، را اسكندر به عقد خود درآورد و حق آن دختر را رعايت كند و او را گرامى دارد . نيكان پارس را زنده گذارد و نكشد . همچنين انتقام او را از كسانى